تبليغاتX
با فایده برای دنیا کمی هم آخرت
لبخندی بر روی پیشانی

lincoln

به پسرم بیاموزید :

------------------------------------------------------------------------------------------- 

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند.

اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد.

 به او بگوييد : به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود.

به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هم هست.

 مي دانم كه وقت مي گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش،

 يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد.

به او بياموزيد كه از باختن، پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.

او را از حسد ورزیدن برحذر داريد.

 به او نقش و تأثير مهم خنديدن را يادآور شويد.

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد،

به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز و در دل آسمان دقيق شود.

 به گل هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند دقيق شود.

 به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود،

 اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن كش ها گردن كش باشد.

به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را

كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند.

ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.

پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند.

به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.

به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند،

اما قيمت گذاري براي دل بي معناست.

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند

 پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.

                                                                                       پرزیدنت لینکلن

 

+ نوشته شده در  ششم آذر 1388ساعت 18  توسط مورفی | 

 بهشت

روزي از روزها براي تماشاي طلوع خورشيد زودتر از معمول از خواب بيدار شدم.

زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود،همانطور كه نگاه مي‌كردم خدا را به خاطر آفرينش اين همه زيبايي مي‌ستودم.

ناگهان در آن حال حضور پروردگار را در قلبم احساس كردم .

از من پرسيد ؟«دلباخته ام هستي»

پاسخ دادم : بلي توصاحب اختيار من هستي.

سپس پرسيد : «اگر نقص عضو داشتي باز دلباخته ام مي شدي؟

از اين سئوال مبهوت شدم . نگاهي به دستها پاها و ساير اندام هاي بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر اين اعضاء را نداشتم بسياري از كارها را نمي توانستم انجام دهم .

پاسخ دادم : خدايا درآن حال وضعيت دشواري داشتم اما همچنان دلباخته ات مي شدم

دوباره خدا سئوال كرد:«اگر نابينا بودي باز پديده هاي مرا ستايش مي كردي؟»

چگونه مي توانستم چيزي را بدون ديدن تحسين كنم؟!ناگهان به ياد هزاران نابينايي افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسين مي كنند.

سپس به خدا گفتم : تصورش برايم دشوار است اما همچنان دلباخته ات مي شدم

خدا پرسيد: «اگر ناشنوا بودي آيا باز هم به كلامم گوش مي سپردي؟»

(چگونه مي توانستم ناشنوا باشم و سخن ها را بشنوم؟!در يافتم كه شنيدن كلام حق الزاماً با گوش جسم نيست بلكه با گوش جان صورت مي پذيرد)

پاسخ گفتم : بسيار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش مي سپردم ،

سپس خدا سئوال كرد :«اگر قدرت حرف زدن نداشتی باز ذكر مرا بر زبان جاري مي ساختي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22  توسط مورفی | 

اسمان

یک چهار دیواری دارم

و دو پنجره

پنجره هایی که هر روز منتظرند

شاید منتظر ما !

هر روز از یکی از این پنجرها به زمین نگاه میکنم

و از دیگری به آسمان !

گاهی احساس می کنم آسمان به من لبخند می زند ...

آسمانی که به چشمهایمان امید ، صبر و تحمل

به دستهایمان قوت و انرژی و به جانمان آرامش می بخشد

من اگر بتوانم همه را با عشق تقدیم به زمین می کنم

زمینی که دوست دارم با دستهایم ، بتوانم و در آن بذری نو بکارم

و با صبر و حوصله آبیاری کنم

و علف های هرزش را همراه غمهایم بیرون بریزم

زمینی که تمام عشق و محبتم را به آن هدیه می کنم

و منتظر می مانم !

منتظر می مانم...

حاصل آن همه می شود شاخه های گل

گل های زیبایی برای تو...

آن گاه آسمان و زمین از پشت پنجره های

چهار دیواری ام به من لبخند می زنند

و نوید می دهند که تو دیگر از چهار دیواری من

دور نیستی ، امیدوارم !

+ نوشته شده در  ششم آبان 1386ساعت 9  توسط مورفی | 

color pen

مداد رنگي ها همه مشغول بودند

به جز مداد سفيد

هيچ کسي به او کار نمي داد

همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري

يک شب که مداد رنگي ها

توي سياهي کاغذ گم شده بودند ...

مداد سفيد تا صبح کار کرد

ماه کشيد ... مهتاب کشيد ...  و آنقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک تر شد

صبح که شد توي جعبه ي مداد رنگي

جاي خالق ماهو مهتابو ستاره خالی بود ...

    با هیچ رنگی پر نشد

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1386ساعت 17  توسط مورفی | 

 

 

تصور کن یه آدم مهربون هست که هر روز صبح  ۸۶۴۰۰  تومان به حساب

 

بانکیت واریز می کنه و تا آخر شب فرصت داری تا همه ی پولا رو خرج کنی

 

به خاطر اینکه آخر وقت حسابت  خود به خود خالی می شه .

 

در این صورت اولین کاری که می کنی چیه ؟

 

البته که سعی می کنی تا آخرین ریالش رو خرج کنی !

 

من و تو یه چنین حسابی داریم ...

 

" حساب زمان "

 

هر روز صبح در حساب زمان من و تو ۸۶۴۰۰  ثانیه اعتبار

 

ریخته می شه و آخر شب این اعتبار به پایان می رسه .

 

حتی مقدارناچیزی از این زمان به فردا اضافه نمی شه .

 

 

- ارزش یک ساعت را مادری که انتظار دیدن فرزندش رو می کشه می دونه.

 

- ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مونده می دونه ( خودم یه بار از

 

  قطار جا موندم  ) .

 

-ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادف مرگ بار جان سالم بدر برده می دونه.

 

 

  

              هر    لحظه    گنج    بزرگیست

 

                                         ای کاش

 

                                          گنجمان را مفت از دست ندهیم        

 

+ نوشته شده در  یکم تیر 1386ساعت 8  توسط مورفی | 
 
خدایا 
 
 خدایا ، ازاین که همیشه به یادمون هستی از تو سپاسگذارم
 
خدایا ، با این که بعضی از ما در جادهای زندگی قدمهایمان را سست برداشتیم
 
اما، تو با اشاره ای باز از خواب غفلت بیدارمان کردی، ازت ممنونم
 
خدایا ، از این که هرگز بندگانت را فراموش نمی کنی
 
چه در سختی ها و چه در شادی ها به خود میبالم
 
می بالم که خدایی چون تو دارم ...
  
 خدایا ممنونم از اینکه کمکمان کردی و درهای رحمتت را بر ما گشودی
 
 هرگاه دلتنگ بودیم ، ما را صدا زدی و به ما فهماندی
 
که تنها فریاد رس دل نا امیدان تو هستی
  
  خدایا همیشه در مسیر زندگی یار و یاورمان باش
 
خودت میدانی که به تو رسیدن چه سخت و از تو دور شدن چه آسان است
 
پس ای بزرگ از تو ملتمسانه خواهش می کنم
 
همیشه و همه وقت مواظب همه ی بندگانت باش
 
ممنونم
   
+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1386ساعت 18  توسط مورفی | 

 

 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!


بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم

 

هيچ كس باز نمي فهمد 

                                                    

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20  توسط مورفی | 

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود

 اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين كوچه ها فقط يك نفس مي توانست طنين عبوري نسيمانه را

     به  خاطرسپارد

اگر آسمان مي توانست ، يكريز شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تورا باد و باران از اين كوچه ها آب و جارو نمي كرد

اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز مي كرد

 اگر آسمان سفره ي هفت رنگ دلش را براي كسي باز مي كرد و مي شد به امانت گلي را به

       دست زمين بسپريم و از آسمان پس بگيريم

اگر خاك كافر نبود و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نميزد

اگر كوهها كر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرفهاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توانستم از خاك يك دسته لبخند پرپر بچينم

   تو را مي توانستم

                 اي دور

                         از دور

                                   يك بار ديگر ببينم!

                                                                                          قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10  توسط مورفی | 

 

 

 کودک نجوا کرد:  

 

خدایا با من حرف بزن!

 

مرغ دریایی آواز خواند، اما کودک نشنید؛

 

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن!

 

رعد در آسمان پیچید، اما کودک گوش نداد؛

 

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:

 

خدایا بگذار ببینمت...

 

ستاره ای درخشید، ولی کودک توجهی نکرد؛

 

کودک فریاد زد: خدایا به من معجزه ای نشان بده!

 

 یک زندگی متولد شد...

 

 اما باز کودک نفهمید

 

کودک به آرامی گریست

 

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21  توسط مورفی | 
ابري نيست

بادي نيست

مي نشينم لب حوض

گردش ماهيها ، روشني ، من ، گل ، آب

پاكي خوشه ي زيست

مادرم ريحان مي چيند

نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر

 رستگاري نزديك : لاي گلهاي حياط

 روي پاشويه در كاسه مس ، چه نوازشها مي ريزد نور

نردبان در گوشه ي باغ ، صبح را مى آرد به زمين

 پشت لبخندي پنهان هر چيز

 روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره ي من پيداست

چيزهايي هست ، كه نمي دانم

مي دانم ، كه اگر برگي بكنم ، خواهم مرد

 مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم

 راه مي بينم در تاريكي ، من پر از فانوسم

 من پر از ابرم و زمين

من پر از خورشيدم و شن

 من پر از تاكم

من پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

 من پرم از سايه ي ني ها در آب

 من پر از جنبش آن بيدم ته باغ

 چه درونم تنهاست

                                                                         سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1  توسط مورفی | 

مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود 

 به خدا اعتقادی نداشت  

او چیزهایی را که درباره ی خدا و مذهب میشنید مسخره میکرد 

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش 

 بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود  

مرد جوان به بالا ترین نقطه ی تخته ی شنا رفت و دستانش را باز کرد تا  

درون استخر شیرجه برود

ناگهان ندایی به گوشش رسید ، ندا برای مرد نا مفهوم بود 

 اما  

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد 

 و چراغ ها را روشن کرد 

مرد آن روز نتوانست شنا کند 

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود

 

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16  توسط مورفی | 

     

          یک  شب  آتش   در  نیستانی  فتاد 
                                                          سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
                  

          شعله  تا  سرگرم  کار  خویش   شد 
                                                         هر  نی   شمع   مزار   خویش    شد
                  

          نی به اتش گفت کین اشوب چیست 
                                                          مرتورا زین سوختن مطلوب چیست
                  

          گفت    اتش    بی   سبب    نفروختم 
                                                          دعوی    بی    معنیت    را   سوختم
                  

          زان که میگوفتی نییم با صد  نمود 
                                                          همچنان  در  بند  خود  بودی  که  بود
                 

          مرد را دردی اگر باشد  خوش  است 
                                                          درد  بی  دردی  علاجش  آتش   است

 

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17  توسط مورفی | 

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست


کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم


کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم


کاش همه را دوست داشتيم


کاش معني صداقت را مي فهميديم


کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد


کاش دلهايمان دريايي مي شد


کاش مي فهميديم زندگي زيباست


و


لذت مي برديم تا نهايت


کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد


کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود


ای کاش...
ای کاش...
ای کاش...


+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1386ساعت 14  توسط مورفی | 

  وقتی ساعت ۵/۱۲ شبه و با خیال راحت نشستی کنار پنجره و غرق در

 خیالات خودت هستی و همینجوری نسبت به یک چیزهایی هم

 خوشحالی... یکدفعه صدای جاروی مامور شهرداری، رفتگر یا همون

 سوپور خودمون رو می شنوی که این وقته شب داره کوچه رو جارو

می زنه!... مثل یک سوهان روح تمام افکارت را بهم می زنه....مثل

این که تمام شاخه های جاروی دسته بلندش که نمی دونی از شاخه های

 کدوم درخت خشک شده، درست شده، سیخ می شند و می رند روی

اعصابت! هزار جور فکر می کنی، شهرداری، بوروکراسی، تقسیم کار

 پیشرفته، انسجام ارگانیکی، پول نفت، مالیات، کوچه های تمیز،

وظیفه.... اما کنار اینها یک چیز دیگه هم هست... می دونی که تو

ماشین نیستی، آدمی! اونی هم کوچه ات رو داره جارو می زنه که

فردا صبح با ماشین پژو یا سمندت با خیال راحت از کوچه تمیز شده

 رد بشی هم آدمه! از جنس خودت! البته خیلی سال دار تر و باتجربه تر

 و خسته تر!... اون پیرمردی که بعد از ۶۰ سال زندگی و کار و

بدبختی تازه مجبوره از ساعت ۱۱ شب به بعد بیاد توی کوچه ها و

جارو کنه،  اون هم آدمه! اون هم دوست داره الان بخوابه، پیش زن و

بچه اش باشه! اصلا الان خیلی وقته که از بازنشستگی اش گذشته! اما

مجبوره.... مجبوره پول جهاز دختر کوچکش را جور کنه که وقتی

خواستگار اومد خجالت نکشه... پول بچه های نوه دختری اش را جور

کنه که شوهرش بد از کار دراومده و طلاق گرفته و رفته و الان دختره با

 بچه هاش خونه اون هستند.... پول دانشگاه آزاد اون پسرش رو جور کنه

 که نمی دونه چه رشته ای توی کدوم شهرک تازه تاسیس داره درس می

 خونه و می گه دو سال دیگه درسم تموم می شه و البته معلوم نیست

بعد از تموم شدن درسش و بعد از برگشتن از سربازی کجا می خواد کار

 کنه؟ پول آب و برق و گاز و تلفن و اجاره رو بده یا پول گوشت و

مرغی که کمتر توی خونشون می ره را فراهم کنه! یاد حرف دخترش

می افته که می گه الان همه دیگه موبایل دارند لااقل سی هزار تومن

بده من از این جدیداش بخرم!... نمی دونه که باید این پول رو هم

جور کنه یا نه!

آره همونطور که اون داره این سیخ سیخک های جارو رو روی

کوچه می کشونه و آشغالا را جمع می کنه... داره فکر می کنه به این

بچه ها و این بدبختی و این هوای نیمه سرد و تنهایی و عیدی آخر

 سال که می تونه تا حدودی دلش را آروم کنه... و من که نشسته ام و

وسط اون فکرهایم که اصلا یادم رفت چی بود؟ فکر می کنم به

وضعیت او و امثال او و البته ساعتی دیگر و حتی لحظه ای دیگر او

 را هم فراموش می کنم.... او شاید هم فکر می کنه به من یا به من

نوعی... که شب راحت در منزل گرم و نرممان با تمام امکانات خوابیده

 ایم و هرگز فکرها و نگرانی های او به مخیله مان هم نمی گنجد!....

و من که هزار جور فکر و نگرانی دیگر برای خودم و آینده مملکت و

جامعه ام و امثال او دارم..... نمی دانم کدام  یک بیشتر لذت می بریم

از این زندگی؟ نمی دانم اصلا به این دنیا آمده ایم که لذت ببریم یا

آمده ایم تا انسان شویم ؟  شاید هم می دانم ...

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1  توسط مورفی | 

 خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت

                         صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،

 

                                   اما من آن را نمي شنوم .

 

                                    مرا به اعماق درونم ببر

 

                           تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم

 

                             مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم

 

                   و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم  به تو رو كنم.

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1386ساعت 14  توسط مورفی | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط

 مادرش بود .

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار

كردي.فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.

 پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ

 مادرش رفت .

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت

 ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت 9  توسط مورفی | 

 

 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند :

 

 بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري

 

غم را ديگر چرا آفريدي؟

 

خداوند گفت :

 

 غم را بخاطر خودم آفريدم

 

 چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش 

 

تا غمگين نباشد به ياد من

 

 نمي افتد .

                                                                               

                                                                                                       آیا واقعاً همینطور است

                                                                                              مورفی

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1386ساعت 22  توسط مورفی | 

 

- پیش از آنکه از غذایی که خوردید ایراد بگیرید،به آن کسی بیندیشید که چیزی

 

   برای خوردن ندارد.

 

- پیش از آنکه از همسرتان گله کنید،به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه

 

  خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد.

 

- پیش از آنکه از فرزندتان انتقاد کنید،به آن کسی بیندیشید که در آرزوی

 

 بچه دارشدن می سوزد و راه به جایی نمی برد.

 

- پیش از آنکه از کثیفی خانه و از اینکه کسی در کار نظافت و رفت وروب کمک

 

  حال شما نیست شکایت کنید،به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد.

 

- پیش از آنکه از زیادی مسافتی که رانندگی کردید شکایت کنید،به آن کسی

 

بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند.

 

وآن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید،به آن کسی بیندیشید که بیکار

 

یا معلول است و در آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است.

 

 زندگی عطیه ی خداوند است.پس تو ای انسان آگاه:

 

 زندگی کن...

 

 از آن لذت ببر...

 

 شکرانه اش را به جا آور...

 

 و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان. 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1386ساعت 12  توسط مورفی | 

 

      در ميان هر سيب دانه ايست محدود

 

                                          در دل هر دانه سيب ها نا محدود

    

                                                                                    چيستانيست عجيب

 

دانه  باشيم  نه  سيب

سيب

 

هديه ي مورفي

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16  توسط مورفی | 

 

داستان درباره كوهنوردي است كه مي خواست ازبلندترين قله بالا برود

 

 

شب بلندي هاي كوه را تماما برگرفت بود و مرد هيچ چيزي را نمي ديد. اصلا ديد نداشت و ابر

 

 روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود .

 

همانطور كه ازكوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد ، ودرحالي كه به

 

 سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد .

 

درحال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن

 

 به وسيله قوه جاذبه را درخود احساس مي گرفت .

 

همچنان سقوط مي كرد و درآن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش

 

 آمد .

 

اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است . ناگهان احساس كرد طناب به دوركمرش

 

 محكم شد.

 

بدنش ميان زمين و آسمان معلق بود و فقط طناب اورا نگه داشته بود .

 

و دراين لحظه سكوت برايش چاره اي نماند جزآن كه فرياد بكشد. خدايــا كمكم كن، ناگهان

 

 صدائي پر طنين كه ازآسمان شنيده مي شد جواب داد . ازمن چه ميخواهي ؟

 

مرد :  خدا نجاتم بده

 

صدا : واقعا باور داري كه من مي توانم تورا نجات بدهم؟ 

 

مرد: البته كه باوردارم .

 

صدا  : اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن ...

 

 يك لحظه سكوت  و مرد تصميم گرفت  با تمام نيرو به طناب بچسبد !!

 

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوه نورد يخ زده را مرده پيدا كردند !!

 

بدنش از يك طناب آويزان بود و با دستانش محكم طناب را گرفته بود .

 

               

                      و او فقط  يك متر تا زمين فاصله داشت !!!

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 19  توسط مورفی | 

 مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من

۱۰ دلارقرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک

 اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن

 که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه

 وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من

 چنین سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتا

ر کرده شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص

 اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه

ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند

اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

 خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک

 ساعت از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست

 دارم...!!!

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 12  توسط مورفی | 
+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 22  توسط مورفی | 
     eye

   

             به چشمانت بیاموز که

                                                      هر کس ارزش دیدن ندارد

             به دستانت بیاموز که

                                                      هر گل ارزش چیدن ندارد

            به  قلبت بیاموز که

                                                     هر کس کنج آن جایی ندارد

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 21  توسط مورفی | 

 

پروردگارا

 

  به من آرامشی ده

تا بپذیرم آن چه را که نمیتوانم تغییر دهم

  دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

  بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم

  مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

 

مطابق میل من رفتار کنند.

 

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 13  توسط مورفی | 

 خدایا مرا پاک آفریدی. ولی من از روی جهل و نادانی خود را آلودم.

 خدایا بار سنگینی به دوش دارم. چگونه با این بار به سوی تو آیم.

 خدایا باری سنگین از گناه و شرمندگی بر دوشم سنگینی می کند. آن

روز که آمدم قرار بود پاکیم مرا به پرواز درآورد. ولی امروز گناه مرا

به زمین دوخته است. خدا تو خود می دانی هر آنچه کردم از جهل بود

و نادانی. مگر جز تو که را دارم. خدایا ساده بگویم ، مرا ببخش .

+ نوشته شده در  بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 3  توسط مورفی |